بی تابی این زنجره ها تا خود صبح
یک دشت ستاره ، ماه ، یک دریا نور
تو ، عشق ، خدا ، خاطره ها تا خود صبح "
"آسمان"
یادی نکردی از من و جانم به لب رسید .........
"آسمان"
آن آبی عشق سرد و کمرنگ شده
دیروز نگاه بی زبانت میگفت......
دیریست دلت برای من تنگ شده "
" از لحظه رفتنت ببین تنهایم
تا شانه به گل نشسته سر تا پایم
یادت که نرفته روز آخر گفتی :
هروقت که دلتنگ شدی می آیم "
" آسمان "
تو از کدام تباری که رنگ دریایی؟؟؟؟
نگاه و حرف دلت سوی چشمهای من است
به هر طرف که نظر می کنم تو آنجایی
شبی که آمدی از در دوباره تازه شدم
چه می شد آن شب بی غم نداشت فردایی؟
تمام قصه من یک رمان تکراری است
همان تراژدی نحس عشق و شیدایی
چه زود صفحه تقویم ها ورق خورده
زمان نشسته در این شام سرد و یلدایی
دوباره قصه فرهاد و عشق بیهوده
دوباره سایه یک بیستون رویایی
رسیده ام به ته خط ولی هزار افسوس
که باز مانده دلم توی سطر بالایی
برای رفتن تو گریه می کنم ؟ هرگز
تو ساده رفته ای و ساده باز می آیی...
"آسمان"
من ساکنم، زندانیم تا باد می آید برو
می خواهم از شب بگذری،ازاین سکوت دردزا
تا صبح می رنجانیم تا باد می آید برو
از آسمان باید گذشت از منتهای ابرها
تا آسمان می دانیم تا باد می آید برو
دادی بزن، فریاد کن، سنگی بزن بر شیشه ها
بر من مزن ، سیمانیم تا باد می آید برو
من عزم مردن کرده ام بعد از عبور بادها
تا عاشقم ، طوفانیم تا باد می آید برو
آهسته بردار از میان ته مانده احساس را
تا آدمم انسانیم تا باد می آید برو
یک دشت تا دل مانده است،یک کوچه تا باغ خدا
من غرق قرآن خوانیم تا باد می آید برو
از ابر باران رفته است از یاد من باریدنش
بارانیم ! بارانیم ! تا باد می آید برو ...
"آسمان"